بن بست تنهايي
از مربی شدنم گرفته تا عروسی داداشم....و اینکه دیروز روز تولدم بود..... اومدم دیدم اوه ه ه ه ه ه ه ه ه ه...همه تبریک گفتن.اه....اصلا بی خیال...چه تبریکی... به قول گفتنی:با تولد رنج ما آغاز شد....رنج افتادن به دام زندگی.... ولی بودند کسانی که غافلگیرم کردن...خونواده امو میگم...رفتیم پارک ....دیدم بابا همشون کادو گرفتن...خلاصه شرمنده شدم دیگه...... شعرو بخونین:....
غمی غمناک شب سردی است، و من افسرده راه دوری است، و پايی خسته تيرگی هست و چراغی مرده می كنم، تنها، از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سايه ای از سر ديوار گذشت غمی افروز مرا بر غم ها فكر تاريكی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز كند پنهانی نيست رنگی كه بگويد با من اندكی صبر، سحر نزديك است هر دم اين بانگ بر آرم از دل وای ، اين شب چقدر تاريك است خنده ای كو كه به دل انگيزم؟ قطره ای كو كه به دريا ريزم؟ صخره ای كو كه بدان آويزم؟ مثل اين است كه شب نمناك است ديگران را هم غم هست به دل، غم من، ليك، غمی غمناك است گل پونه های وحشی دشت امیدم زنده یاد:ایرج بسطامی
نگر بر این سیه روزیم که غم را در دل افکندم
دلم از غصه پر خون و به بخت خویش میخندم در این بن بست اجباری زدم بر طبل بی عاری مده پند و امیدواری که دیگر دل نمی بندم نگاه کن که غم درون دیده ام با سلام...این نوشته رو تارا برام کامنت گذاشته.. خیلی خوشم اومده... تقریبا با همه سازگاره... پس این آپو با نوشته تارا بخونین.... با تشکر:مهناز ..... من مانده ام که ما چه می کنیم؟ ( دل از من برد و روی از من نهان کرد خدایا با که این بازی توان کرد )
( خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است کارم از گریه گذشته که به آن میخندم ) زندگی هنگامه فریاد هاست توي اين شباي سرما ، يادتون هميشه با ما . يلدا مبارک .
به زیر پوست داری ، نسوزی گر علی را دوست داری . عید غدیر خم بر شما مبارک . . . زیارت سلطان نجف روزیتان... همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد سکوت مرگبارم را... روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند عشق تو زیبا نیست رؤیا نیست می رم جایی که دریا نیست اسم تو رؤیا نیست غوغا نیست می رم تا تو آروم شبا چشات بسته شه دیوار اتاقت از عکسم خسته شه می رم تا بارون منو یاد تو نندازه می رو یه جای تازه می رو یه جای تازه می رم با چشمای خیس و قلب بی گناه می رم حتی نمی ندازی به من یک نگاه هر جا می رم اما بازم یادت می افتم اینو به همه گفتم اینو به همه گفتم کاش می شد تو ببینی من اینجا چه تنهام وقتی که تو نباشی به هم می ریزه دنیام اینجا کسی نیست با چشمای باز و روشن بی تو چه غریبم من می رم جایی که دریا نیست عشق تو زیبا نیست رؤیا نیست... خوشا به حال کلاغان قیل و قال پرست چگونه شرح دهم لحظه لحظه ی خود را برای این همه ناباور خیال پرست به شب نشینی خرچنگهای مردابی چگونه رقص کند ماهی زلال پرست رسیده ها چه غریب و نچیده می افتند به پای هرزه علفهای باغ کال پرست رسیده ام به کمالی که جز انالحق نیست کمالٍ دار برای من کمال پرست هنوز زنده ام و زنده بودنم خاری ست- به چشم تنگیٍ نامردمٍ زوال پرست با وجود تو شکوهی دیگر٬ رونقی دیگر هست می توانی تو به من٬ زندگانی بخشی٬ یا بگیری از من٬ آنچه را می بخشی. از جفای روزگاران داد می باید کشید نعره می باید زد و فریاد می باید کشید پیشترها ناز می کردند دختر ها ولی این اواخر منّت داماد می باید کشید کرده شیرین شوهر و فرهاد فکر خودکشی است تیشه را از دست این فرهاد می باید کشید بر عراق و ملک افغان بذل و بخشش حال داد نقشه بهر زنگبار و چاد می باید کشید بیدلانه عاشقان در حیرت آباد عدم چند بستی نشئه ایجاد می باید کشید در سمیناهار بردارید از ته دیگ دست بعد از اتمام غذا سالاد می باید کشید وقت تعطیلات در ایران به شدت اندک است عید را تا اول خرداد می باید کشید! لوح فرهنگ از کف صفّار می باید گرفت روی آن عکس رخ حدّاد می باید کشید این همه از دست حوزه می کشیدم بس نبود حال از بنیاد و از ارشاد می باید کشید بچه فامیل دیشب فرش ما را خیس کرد پوشک از پاهای آن نوزاد می باید کشید کوله پشتی بس فضولی کرد اندر کار ملک ناحن پاهای آن "فرزاد" می باید کشید درس خواندن در پیام زور از بس کشککی است منت از دانشگه آزاد می باید کشید پنجِ ما را داد ده استاد و درسم پاس شد دستمال این چنین استاد می باید کشید مال مردم را نکش بالا، بکش پا...نه بد است! بی خیالش هرچه باداباد، می باید کشید... در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست من در تو گم گشتم مرا در خود صدا می زن تا پاسخم را بشنوی پژواک سازان ای دوست در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست گفتی بخوان(خواندم)اگر چه گوش نسپردی حالا که لال-ام خواستی پس خود بخوان ای دوست من قانع ام آن بخت جاویدان نمی خواهم گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست یا نه!تو هم با هر بهانه شانه خالی کن از من بر این شانه ها بارٍ گران ای دوست نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست آنسان که می خواهد دل-ات با من بگو آری من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست.
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم
گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها
در خانه خود نشسته ام ناگاه
مرگ آيد و گويدم ز جا برخيز
اين جامه عاريت به دور افكن
وين باده جانگزا به كامت ريزا
خواهم كه مگر ز مرگ بگريزم
مي خندد و مي كشد در آغوشم
پيمانه ز دست مرگ مي گيرم
مي لرزم و با هراس مي نوشم
آن دور در آن ديار هول انگيز
بي روح فسرده خفته در گورم
لب بر لب من نهاده كژدمها
بازيچه مار و طعمه مورم
در ظلمت نيمه شب كه تنها مرگ
بنشسته به روي دخمه ها بيدار
ومانده مار و مور و كژدم را
مي كاود و زوزه مي كشد كفتار
روزي دو به روي لاشه غوغايي است
آنگاه سكوت مي كند غوغا
رويد ز نسيم مرگ خاري چند
پوشد رخ آن مغاك وحشت زا
سالي نگذشته استخوان من
در دامن گور خاك خواهد شد
وز خاطر روزگار بي انجام
اين قصه دردناك خواهد شد
اي رهگذران وادي هستي
از وحشت مرگ مي زنم فرياد
بر سينه سرد گور بايد خفت
هر لحظه به مار بوسه بايد داد
اي واي چه سرنوشت جانسوزي
اينست حديث تلخ ما اين است
ده روزه عمر با همه تلخي
انصاف اگر دهيم شيرين است
از گور چگونه رو نگردانم
من عاشق آفتاب تابانم
من روزي اگر به مرگ رو كردم
از كرده خويشتن پشيمانم
من تشنه اين هواي جان بخشم
ديوانه اين بهار و پاييزم
تا مرگ نيامدست برخيزم
در دامن زندگي بياويزم
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاج ها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوج ها
مرا بشوی با شراب موج ها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود
نه بهار بهاری است....
نه پاییز رنگ پاییزی ...
همه جا یک نواخت است..
تکرار لحظه های بی پایان
امان ؟ امان؟
کودکی گذشت ؟
جوانی هم گذشت؟
باز فصل خزان رسید....
باز بیا و بگو فلانی چنان است و چنین نیست...
ما چه می خواهیم؟
امروز هستیم و فردا نیستم ....
امان از ما که هیچگاه نفهمیدم دنیا
امان؟ امان؟ امان؟ !
کسی دیگر نمی کوبد در این خانه متروکه ویران را
کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم!!!
ومن شمع می سوزم ودیگر هیچ چیز از من نمی ماند
ومن گریان ونالانم ومن تنهای تنهایم !!!
درون کلبه ی خاموش خویش اما
کسی حال من غمگین نمی پرسد!!!
و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم
درون سینه ی پرجوش خویش اما!!!
کسی حال من تنها نمی پرسد
ومن چون تک درخت زرد پاییزم !!!
که هر دم با نسیمی میشود برگی جدا از او
ودیگر هیچی از من نمی ماند!!!
سرگذشت و درگذشت یادهاست
عاشقی فریاد تنها بودن است
رنج ما تاوان انسان بودن است
عمرتون صد شب يلدا ، دلتون قدر يه دنيا ، دل خوش باشه نصيبت ، غم بمونه واسه فردا ،
گفت تو غرق گناهی؟ گفتمش یا رب بلی
گفت پس آتش نمیگیرد چرا جسم و تنت؟
گفتمش چون حک نمودم روی قلبم یا علی
شبی در محفلی ذکر علی بود ، شنیدم عاشقی مستانه فرمود ، اگر آتش 
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند
خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد
عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم
سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یک ریز و پی در پی
دم گرم خودش را
در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته سازد
بدینسان بشکند دائم
کس به حالم ز غمت چاره بجز غم نکند
و قسم خورد که یک لحظه رهایم نکند
سیل اشکم اگر از غصه تو دود نبود
پیش ازاین ترسم از آن بود كه غرقم نكند
عاقبت قدر بزرگی مرا می فهمی
مهر بی حدم اگر قدر مرا كم نكند
زخم كاری تر از آن است كه درمان یابد
لطف بیهوده مكن فایده مرهم نكند
بیم جان دارم از آن تیر و کمانت بخدا
چشم خود دور نگه دار هلاكم نكند
خوب دانی چه كنی تندی و نرمی توآم
تا كه صیدت نرهد تا ز درت رم نكند
روی بازوی یكی رند بلاكش خواندم
مرد ره در ره دلدار كمر خم نكند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگ هايي كه لباس پدري مي پوشند
آنچه ديدند به مقياس نظر مي سنجند
عشق ها را همه با دور كمر مي سنجند
خوب طبيعيست كه يكروزه به پايان برسد
عشق هايي كه سر پيچ خيابان برسد...
سلام....شرمنده/من یه مدت بود نبودم.کلی درگیری و بازم درگیرم....
نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/31ساعت
19:30 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در یکشنبه 1388/02/13ساعت
1:32 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
فریدون مشیری
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت
0:13 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/07ساعت
23:57 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/21ساعت
23:54 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/09ساعت
14:48 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/09ساعت
14:45 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت
12:58 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت
12:30 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در شنبه 1387/09/30ساعت
12:23 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
روز محشر وقت پرسیدن ز من رب جلی
نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/27ساعت
1:5 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
روزگاريست همه عرض بدن مي خواهند
نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/27ساعت
0:53 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/27ساعت
0:48 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/27ساعت
0:25 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
میرم جای من اینجا نیست
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت
13:33 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
در این زمانه ی بی های و هوی لال پرست
نوشته شده در دوشنبه 1387/09/25ساعت
12:16 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
دفتر عمر مرا٬
نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت
2:33 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت
2:29 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |
نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24ساعت
2:7 توسط مهناز (بازنده ی تقدیر)| |












